ای دخترانِ سرزمینِ آفتاب و ای زنانِ نجیبِ دیارم…

در این روزگار که بادهایِ تردید، غبار بر آینه‌یِ باورهایمان نشانده، دلم به درد می‌آید که ما از کدام ایستگاهِ زندگی از هم دور افتادیم؟ ما که از تبارِ نجابتیم، ما که وارثانِ آیینِ نور و خداشناسی هستیم و نامِ قرآن همیشه بر ستونِ خانه‌هایمان لرزه می‌انداخت… چه شده که اکنون صدایِ یکدیگر را نمی‌شنویم؟ چه شده که میانِ کلماتمان، دیواری از جنسِ «نفهمیدن» ساخته‌ایم و برایِ دور ماندن از هم، این‌چنین بی‌وقفه تلاش می‌کنیم؟

بیایید برای این فاصله، بهانه نیاوریم؛ نه گرانی را، نه تورم را و نه سختی‌هایِ معیشت را. مگر یادتان نیست؟ آن سالیانِ دور، وقتی سفره‌هایمان ساده‌تر بود و سقفِ خانه‌هایمان کوتاه‌تر، دلمان چقدر گرم‌تر بود؟ آن روزها که داشته‌هایمان کم بود، اما گوشِ جانمان برایِ شنیدنِ حرفِ هم، شنواتر بود. پس نگو که اقتصاد ما را دور کرد؛ که اگر بگوییم، حقیقتِ این فاصله، در جایی دیگر ریشه دارد که نادیده گرفتن‌اش دردناک است.

یادش بخیر آن روزهایِ آفتابی که چادرِ گل‌گلیِ نجابت، وقارِ قامتِ زنانِ این سرزمین بود؛ همان حریمی که نه از روی اجبار، که از سرِ عشق و حیا بر تن می‌نشست تا دُرّ گران‌بهایِ وجودتان، از دستبردِ نگاه‌هایِ نااهل در امان بماند. چه شده که اکنون، آن شکوهِ سادگی، به دستِ فراموشی سپرده شده و جایِ خود را به رنگ‌هایِ سردِ بی‌تعلقی داده است؟

ای خواهرانِ مهربانم، ای هم‌سفرانِ من…

از شما می‌خواهم که دوباره به آن خانه‌یِ اول برگردید. بیایید از سرِ عشق، آن وقارِ اصیل را به خود بازگردانید. نگذارید غبارِ نگاه‌هایِ زودگذر، زلالیِ روحتان را مکدر کند. این دعوت، دعوتِ به بند و حصار نیست؛ دعوتِ به «بازگشت به خود» است. به آن «منِ» اصیل و پاکی که زیرِ لایه‌هایِ این دنیایِ رنگارنگ، هنوز زنده است و نفس می‌کشد.

بیایید دوباره آغوشِ مهربانی را به رویِ هم بگشاییم و در مسیری قدم بگذاریم که صداقت، حیا و پاکی، نبضِ تپنده‌یِ آن است.

دخترانِ سرزمینم، زنانِ ایران…

دلم برایِ آن هم‌بستگیِ قدیمی‌مان تنگ شده است. برگردید به همان اصالتِ نجیبی که زیباییِ حقیقیِ شما بود…

به دامان پاکی عشق وزندگی برگردید🙏🙏🙏